تبليغاتX
قرسوب

قرسوب

توخود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

توخود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

نوشته حاضر گذارش کوتاهی است از سفر امروز من به تهران. صبح ساعت 7 بود که به طرف تهران، شهر خاطره ها به راه افتادم، هوا ابری و خیلی سرد و سوزان بود. حدود ساعت 9 بود که دم در کلانتری 113 بازار، واقع در میدان 15 خرداد رسیدم. از مامور نگهبانی سوال کردم آ غا افغانیهای را که دیروز به اینجا آورده بودند، هنوز هستند یا... پاسخ این بود که آنهارا صبح زود به پایگاه 8 آگاهی در میدان حر منتقل کردن. برگشتم و سریع موتوری گرفتم، رفتم میدان حر، به نگهبان سلام عرض کردم و آغا اجازه هست، بروم داخل بچه های را که امروز آورده اند ببینم. اجازه داد، رفتم داخل حیاط دیدم حدود 90 نفر از هم وطن را در هوای بسیار سرد و سوز ناگ در کنار هم نشسته اند . در بین اینها افرادی بین ده ساله تا شست ساله بود. عده ای لباس گرم داشتند و اکثر آنها زیر یک پیراهن یا بو لیز بودند. همه از شدت سرما بخود می لرزیدند، اما چاره ای نیست، مجرم اند باید جور جرمش را بکشند. جرمش چیست؟ کار، لقمه ای نان بدست آوردن و گدایی نکردن. وقتی برادرم و سه تا از نوا سه های عمه ام مرا دیدند از جا بر خواستند، احوال آنها را جویا شدم، از دیروز تا حالا چیزی خوردید ؟ گفتند نه، چون ما را از سر کار آورده« با همان لباسهای نازک که در تن شان بود» پول همراه نداشتیم. مبلغ ناچیزی که همراهم بود دادم و رفتم به سمت سرباز که در آنطرف مراقب اینها است. سوال کردم آغا مسئول اینجا کیست ؟ آخر اینها از نظر سنی کوچک اند ، قبلا افراد زیر سن را نمی گرفتید، پاسخ این بود که اینها لیست شده و ما وظیفه داریم که همه را به اردوگاه عسکر آباد منتقل کنیم. دیدم آمد همان آغای که اینهارا آورده سلام کردم ، پاسخم داد گفتم چند تا از بچه ها کوچک اند نمی شود آزاد کنید، گفت که ما مجری قانون هستیم ، دستور این است. گفتم هزاران قانون است که ما ننوشته ایم اما می دانیم، یکی همین که در سرما اینها را نگه نداریم و...مرا از حیاط انداخت بیرون. بالاخره ماشین آمد تعداد از هم وطنان را بردن به اردوگاه و چند تای از افراد خرد سال را آزاد کردن، خدارا شکر کردم که سه تای از بستگاه از سوز سرما و سرباز رهایی یافت . ما هم بدنبال اتوبوس راهی ور امین شدم ، وقت اذان ظهر بود، صدای اذان گوشهای ما آدم را نوازش می داد که محمد«ص» رسول خداست؛ رسول محبت و انسانیت، در شهری که هیچ بوی از محبت و انسانیت نبود، هر چه بود شقاوت بود و سنگ دلی و بی رحمی. تا اینکه رسیدم به اردوگاه عسکر آباد ور امین، وقتی وارید شدم یک راست رفتم به دفتر کارمندان این آرامگاه افغانها ، مسئول آن چنان آدم پستی هست که فرصت صحبت نمی دهد، با هول دادن و فحاشی مرا  از دفتر کارش برون کرد. با خود فکر می کردم که خدایا افرادی در بند این وحشی چه وضعیتی دارند، بعد از یک ساعت دفتر رئیس اردوگاه را یکی از سربازان نشانم داد، پیش رفتم ماجرا را گفتم ، ایشان آدم خوبی بود ، انسانیت کرد در عین حال که از احوال همکاران غافل یا خود را به غفلت زده بود. گفت برو به فلانی «اسم کسی را برد» بگو برایت نامه بنویسد به مرکز از آنجا استعلام کند ، اگر اسم برادرت بود نامه می دهد برای ما و ما برادرت آزاد می کنیم. گفتم ماشاءالله همکار شما این قدر خوش اخلاق است که نمی شود حرف زد. جواب داد که نه این یکی، اون یکی نیست. باز خدا را شکر که چنین بود. قصه کوتاه دیدیم در این دو سه ساعت چیز های راکه دل هر افغان را به درد می آورد و از چشم هر سنگی اشک می گرفت، از همه ملیت های افغان و از همه سنین در آرامگاه بود و می آوردند. امروز حدود 400 نفر را از تهران ، کرج و ور امین آوردن و دو اتوبوس نفر را رد مرز کردن. موقع که هم وطنان را از ماشین پیاده میکردن با با توم می زدن ، در حضور تعداد بسیاری از زنان ، مردان و جوانان که پول و لباس برای عزیزان خود آورده بودند. دیدم کسانی را که حتی فرصت کفش پا کردن نداشته بدون کفش و کلاه بود. پیره  زن را دیدم که از فرط پیری توان راه رفتن نداشت، به کمک عروس                  خود آمده بود تا پسرش را آزاد کند. زنی همراه کودک خرد سالی را دیدم که می گفت دو روز است شوهر را گرفته اند اما نمی دانیم کجاست. این داستان امروز ما بود. خدا این همه ذلت را تا کی این مردم تحمل کند. آیا در این دنیای سراسر نعمت تو،سهم ما همه اش نقمت توست.آیا...    7/12/1385        

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 23:52  توسط حلیمی  | 

چرا عاشورا اتفاق افتاد؟

چرا عاشورا اتفاق افتاد؟

 بررسی عاشورا بدون توجه به سابقه و تاریخ اسلام، کاری است ناقص و نا پخته. بناء ضروری می نماید هر چند مختصر به تاریخ صدر اسلام بر گردیدم. با نزول وحی بر پیامبر گرامی اسلام، مشرکین قریش به مخالفت بر خواستند. هرچه زمان می گذشت، سخت گیریها بیشتر و بیشتر می شد، زیرا در راس قریش ثروتمندان قرار داشتند، که ظهور اسلام را به زیان خود می دیدن. خصوصا که در آغاز مسلمانان از طبقه فقیر جامعه مکه بودند. با گذشت زمان که اسلام گسترش پیدا کرد و مدینه تبدیل به مرکز اسلام شد، سران قریش و مشرکین حملات نظامی خود را شروع کردن و جنگهای فراوانی را بر پیامبر و مسلمانان تحمیل کردند که با مقاومت مسلمانان و درایت رسول گرامی اسلام، این حملات نیز خونسا شد. در این فاصله مسلمانان توانستند موفقیتهای بسیاری بدست آورند، تا اینکه مکه را هم فتح کردند. با فتح مکه عملا مسلمانان بر حجاز و کل جزیره العرب تسلط پیدا کرد ند، و دشمنان قسم خورده اسلام یا کشته شدند یا به ظاهر اسلام را پذیرفتند. ازجمله کسانی که اسلام را پذیرفت، ابوسفیان  و طایفه بنی امیه بود، که کینه های فراوان از شخص پیامبر و بنی هاشم به دل داشتند. زیرا آ نها ریاست  بر قریش و قدرت اقتصادی خود را از دست داده بودند. آنها بدنبال فرصت می گشتند، تا انتقام خود را از پیامبر و خاندان بنی هاشم بگیرند. لذا در هر فرصت که در زمان حیات پیامبر پیش می آمد، علیه حضرت توطئه می کردن. از طرفی پیامبر گرامی اسلام نگران آینده مسلمانان بود، می خواست اداره امور را کسی به عهده بگیرد، که آگاه ترین فرد به اسلام ، جامعه و مدیریت باشد. لذا از آغاز تا آخرین لحظه عمرش به روشهای مختلف حضرت امیر را به عنوان جانشین خود معرفی می کرد. تا پس از رحلتش جامعه نوپای مسلمانان گرفتار بحران مدیریتی نشود. این کار پیامبر اسلام از دید نخبگان و تیز هو شان جامعه پنهان نبود، و عده فرصت طلب که دغدغه قدرت را داشتن سخت منتظر فرصت بودند که از خلاء ها نهایت استفاده را ببرند. این فرصت بعد از رحلت رسول گرامی اسلام پیش آمد، آن زمانیکه حضرت امیر و بنی هاشم گرفتار کفن و دفن رسول الله بودند، از طرفی اکثر صحابه در سپاه اسامه بد ستور پیامبر در بیرون از مدینه اردو زده بودند، افرادی مانند ابی بکر و عمر را پیامبر مشخصا نام برده بود که باید در سپاه اسامه باشند، آنها سرپیچی کرده و  در مدینه ماندن. تعداد از انصار که نسبت به تلاش مهاجرین در امر حکومت بد بین بودند ، در سقیفه جمع شدند تا جانشین پیامبر را تعیین کنند، تعداد کمی از مهاجرین نیز حضور داشتند ، تنها غایب سقیفه بنی هاشم بود،که ابوبکر و عمر رسیدند، بحثهای بسیاری شد ،که جانشین پیامبر از انصار باشد یا از مهاجرین؟ ابوبکر با استناد به حدیث رسول الله « الائمه من قریش» و « قد مو ا  قریشا و لا تقد موا ها» توانست انصار را مجاب کند که امارت از مهاجرین باشد، و وزارت از انصار باشد. بعد از سقیفه  تمام تلاش رسول گرامی اسلام که می خواست اداره حکومت اسلامی بدست حضرت امیر برسد، بر باد رفت، و انحراف در مسیر حرکت مسلمانان پدید آمد.  هر چند در زمان خلافت ابوبکر نمایان نبود اما در زمان خلافت عمر و عثمان زاویه انحراف آشکار شد. ابوسفیان در یک جلسه خصوصی بیان داشت که نگذارید ریاست بنی امیه از دست برود، و معاویه که از زمان عمر در شام و مصر به عنوان والی خلیفه برای خود، دم و دستگاهی بدست آورده بود، هر روز قدرتمند تر و مسلط تر بر اوضاع می شد. سهم بنی امیه از اموال بیت المال و مناسب قدرت بیشتر از دیگران بود. عثمان  به خاطر بنی امیه حاضر بود با بهترین اصحاب پیامبر در گیر شود و هر انتقادی از ناحیه  آنها را به عنوان دشمنی تلقی کرده و با آنها بر خورد می کرد. لذا تعداد از معترضین مثل ابوذر و عبد الرحمن بن حنبل الجمحی و.... را تبعید  کرد. حیف و میل بیت المال به حدی بالا گرفت که منجر به اعتراض بسیاری از صحابه  شد، تا جای که عثمان را کشتند. اما عثمان و خلفای قبلی سنتی را به ارث گذاشته بودند ،که سنت پیامبر فراموش شده بود. آنها برای تعداد از افراد و قبایل سهم بیشتری میدادند، در حالی که برای موالی و عجم  هیچ سهم قایل نبودند. لذا وقتی مردم آمدند با حضرت امیر بیعت کردند، افرادی مثل طلحه  و زبیر  از امیر در خواست حقوق بیشتر و امارت در ولایات  را داشتند. . طلحه و زبیر به امام می گفتند که :« خلافک عمر بن الخطاب فی القسم. » شما خلاف سنت عمر در تقسیم بیت المال عمل می کنی .  تو سهم ما را مانند دیگران که زحمتی برای اسلام نکشیده اند بطور مساوی دادی. و معاویه به امام شرط کرد که شام و مصر را برای من بده و زمانی که در گذشتی بیعت کسی را بر عهده من نگذاری، در این صورت تو را به عنوان خلیفه می شناسم. پاسخ امیر این بود که : ا فسنت رسول الله اولی با لاتباع ام سنت عمر؟ من به سنت رسول خدا عمل می کنم .امام « قسم با لسویه و عدل فی رعییه». همین قاطعیت امیر در اجرای عدالت سبب شد که اولین جنگ را طلحه  و ذبیر  و دومین جنگ را معاویه علیه عدالت علی براه اندازند. ابن ابی الحدید می نویسد که : عادت مردم به روش عمر سبب اصلی مخالفت  با امام بود. امام در زمانی به خلافت رسید که جامعه نو پای اسلام بعد از رحلت پیامبر اسلام گرفتار انحرافات بسیاری شده بود، از جمله :

1-                 بی عدالتی اقتصادی که بیان شد، امام می فرمود :« و انی حاملکم علی منهج نبیکم.» 

2-       اختلاف نژادی، خلفا جا انداخته بود ند که عرب بر عجم و موالی بر تری دارد. و امام باید با آن مبارزه می کرد. و این برای اعراب قابل تحمل نبود. امام می فرمود که :« لاسویین بین الاسود و الاحمر.»

3-       انحرافات و بدعت های دینی که عثمان بخاطر آن به قتل رسید ، از دیگر دشواری های فرا روی امام بود.« فرمان عمر بر جمع آوری احادیث پیامبر و آتش زدن آنها، او عمل کردن بر احادیث رسول الله را ممنوع اعلام کرد ، جعل احادیث مثل: به من وحی رسیده است با پسر ابوسفیان  مشورت کنم. یا : نزدیگ بود معاویه به پیامبری برسد. یا : اگر بعد من پیامبری بود، آن عمر ابن خطاب بود.  

4-        فساد اجتماعی و رفاه طلبی شدید در میان مردم. سبب تضعیف آرمانها و ارزشهای دینی شده بود. امام باید با تمام آنها مبارزه می کرد. اموری که جامعه به آن عادت کرده است. لذا  پنج سال خلافت حضرت امیر صرف مبارزه ای همین ناهنجاریهای به ارث مانده خلفای قبلی بود ، که در نهایت  حضرت را به شهادت رساندن. 

در زمان امام حسن سپاه خسته از جنگ حاضر نشد که با معاویه روبرو شوند، نتیجتا امام مجبور شد که با معاویه صلح کند . و عملا  معاویه امارت اسلامی را بدست گرفت  و نهایت  تلاش را در جهت مذمت علی و خاندان علی بکار بست، تا جایی که سب علی بعد از هر نماز یک واجب شد . روزی مرد شامی در مسیر راه بعد از نماز سب علی را فراموش کرد ، کفاره اش یک مسجد در آنجا بنا کرد. او خود را خلیفه الله می خواند، تا مقام پیامبر را در بین امت امری عادی و سبک جلوه دهد ، که اگر پیامبر رسول خدا بوده ، من خلیفه خدا هستم. پس پیامبر و من فرقی نداریم یعنی هر کاری که من می کنم ، درست عین کاری است  پیامبر می کرد و امت اسلامی ملزم به اطاعت است.او با تبلیغ جبری گرایی این گونه به مردم القاء کرده بود که خدا حکومت و قدرت را به من داده و مردم وظیفه دارند که اطاعت کنند.او این قدر کار کرده بود که وقتی یزید را جانشین خود معرفی کرد و حکومت را موروثی اعلام هیچ اعتراضی از هیچ گوشه ای بلاد اسلامی بلند نشد. امام حسین در زمان حیات معاویه هر چند نامه های اعتراضی برای او می نوشت ، هیچ اقدام عملی علیه معاویه نکرد، به دلیل صلح امام حسن.اما بعد از مرگ معاویه هیچ تعهدی در برابر یزید نداشت ، ضمن اینکه معاویه براساس صلح با امام حسن نباید کسی را جانشین خود معرفی می کرد. از طرفی یزید اولین اقدامی که کرد ، این بود به مروان حاکم مدینه نامه نوشت که از امام حسین  بیعت بگیرد. و امام به هیچ وجه حاضر نبود که با یزید بیعت کند حتی اگر منجر به شهادت حضرت شود و امام فرمد: و علی السلام، السلام اذ قد بلیت الامه براع مثل یزید. از طرفی یزید اجازه نمی داد کسی چون امام حسین بدون بیعت با او راحت به زندگی خود ادامه بدهد.امام فرمود: ان قوم لایترکون  وفلایزالون حتی ابایع و انی کاره فیقتلوننی.این گروه مرا رها نخواهند کرد تا اینکه من بیعت کنم و من بیعت نمی کنم بنا بر این آنها مرا خواهند کشت.

به این دلیل است که امام تصمیم گرفت از مدینه خارج شود وعلت را نیز بیان کردکه:انی لم اخرج اشرا ولا بطرا ولا مفسدا ولا ظالما، انما خرجت لطلب الاصلاح فی امه جدی، ارید ان آمر بالمعروف انهی عنالمنکر واسیر بسیره جدی و ابی.

 امام در موقعیت که در ذیل  بیان می شود قرار گرفت:

1- محیط که سنت پیامبر فراموش شده و بدعت های معاویه تبدیل به سنت گردیده است.

2-از طرفی با آمدن ابن زیاد در کوفه و ایجاد رعب و وحشت در بین مردم با اعلام اینکه : ایما رجل وجدناه بعد یومنا هذا متخلفا عن العسکر برءت منه الزمه . همه مردم کوفه را  اجبار کرد در جنگ علیه امام شرکت کنند.

3-از طرفی امام در هیچ گوشه از بلاد اسلامی امنیت نداشت .

4- در عین حال که تنها مردم کوفه از امام دعوت و اعلام کرده بودن که  از امام حمایت می کنند ، و امام باید در جای مستقر می شدند ، کجا باید برود ؟

 5- با توجه به شرایط سیاسی و اوضاع جامعه جای ندارد غیر کوفه ، کوفه که از ترس جان خویش همه علیه حضرت بسیج شده اند. همه این عوامل دست بدست هم دادند تا اینکه فرزند وخوانواده رسول خدا بدست امت ا ش به شهادت برسند. آری عاشورا این چنین اتفاق افتاد.

 

در این نوشته از کتابهای:

حماسه حسینی ، مطهری. امامان شیعه، رسول جعفریان. و چند سایت استفاده برده ام.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 22:3  توسط حلیمی  |