تبليغاتX
قرسوب

قرسوب

توخود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

توخود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

نوشته حاضر گذارش کوتاهی است از سفر امروز من به تهران. صبح ساعت 7 بود که به طرف تهران، شهر خاطره ها به راه افتادم، هوا ابری و خیلی سرد و سوزان بود. حدود ساعت 9 بود که دم در کلانتری 113 بازار، واقع در میدان 15 خرداد رسیدم. از مامور نگهبانی سوال کردم آ غا افغانیهای را که دیروز به اینجا آورده بودند، هنوز هستند یا... پاسخ این بود که آنهارا صبح زود به پایگاه 8 آگاهی در میدان حر منتقل کردن. برگشتم و سریع موتوری گرفتم، رفتم میدان حر، به نگهبان سلام عرض کردم و آغا اجازه هست، بروم داخل بچه های را که امروز آورده اند ببینم. اجازه داد، رفتم داخل حیاط دیدم حدود 90 نفر از هم وطن را در هوای بسیار سرد و سوز ناگ در کنار هم نشسته اند . در بین اینها افرادی بین ده ساله تا شست ساله بود. عده ای لباس گرم داشتند و اکثر آنها زیر یک پیراهن یا بو لیز بودند. همه از شدت سرما بخود می لرزیدند، اما چاره ای نیست، مجرم اند باید جور جرمش را بکشند. جرمش چیست؟ کار، لقمه ای نان بدست آوردن و گدایی نکردن. وقتی برادرم و سه تا از نوا سه های عمه ام مرا دیدند از جا بر خواستند، احوال آنها را جویا شدم، از دیروز تا حالا چیزی خوردید ؟ گفتند نه، چون ما را از سر کار آورده« با همان لباسهای نازک که در تن شان بود» پول همراه نداشتیم. مبلغ ناچیزی که همراهم بود دادم و رفتم به سمت سرباز که در آنطرف مراقب اینها است. سوال کردم آغا مسئول اینجا کیست ؟ آخر اینها از نظر سنی کوچک اند ، قبلا افراد زیر سن را نمی گرفتید، پاسخ این بود که اینها لیست شده و ما وظیفه داریم که همه را به اردوگاه عسکر آباد منتقل کنیم. دیدم آمد همان آغای که اینهارا آورده سلام کردم ، پاسخم داد گفتم چند تا از بچه ها کوچک اند نمی شود آزاد کنید، گفت که ما مجری قانون هستیم ، دستور این است. گفتم هزاران قانون است که ما ننوشته ایم اما می دانیم، یکی همین که در سرما اینها را نگه نداریم و...مرا از حیاط انداخت بیرون. بالاخره ماشین آمد تعداد از هم وطنان را بردن به اردوگاه و چند تای از افراد خرد سال را آزاد کردن، خدارا شکر کردم که سه تای از بستگاه از سوز سرما و سرباز رهایی یافت . ما هم بدنبال اتوبوس راهی ور امین شدم ، وقت اذان ظهر بود، صدای اذان گوشهای ما آدم را نوازش می داد که محمد«ص» رسول خداست؛ رسول محبت و انسانیت، در شهری که هیچ بوی از محبت و انسانیت نبود، هر چه بود شقاوت بود و سنگ دلی و بی رحمی. تا اینکه رسیدم به اردوگاه عسکر آباد ور امین، وقتی وارید شدم یک راست رفتم به دفتر کارمندان این آرامگاه افغانها ، مسئول آن چنان آدم پستی هست که فرصت صحبت نمی دهد، با هول دادن و فحاشی مرا  از دفتر کارش برون کرد. با خود فکر می کردم که خدایا افرادی در بند این وحشی چه وضعیتی دارند، بعد از یک ساعت دفتر رئیس اردوگاه را یکی از سربازان نشانم داد، پیش رفتم ماجرا را گفتم ، ایشان آدم خوبی بود ، انسانیت کرد در عین حال که از احوال همکاران غافل یا خود را به غفلت زده بود. گفت برو به فلانی «اسم کسی را برد» بگو برایت نامه بنویسد به مرکز از آنجا استعلام کند ، اگر اسم برادرت بود نامه می دهد برای ما و ما برادرت آزاد می کنیم. گفتم ماشاءالله همکار شما این قدر خوش اخلاق است که نمی شود حرف زد. جواب داد که نه این یکی، اون یکی نیست. باز خدا را شکر که چنین بود. قصه کوتاه دیدیم در این دو سه ساعت چیز های راکه دل هر افغان را به درد می آورد و از چشم هر سنگی اشک می گرفت، از همه ملیت های افغان و از همه سنین در آرامگاه بود و می آوردند. امروز حدود 400 نفر را از تهران ، کرج و ور امین آوردن و دو اتوبوس نفر را رد مرز کردن. موقع که هم وطنان را از ماشین پیاده میکردن با با توم می زدن ، در حضور تعداد بسیاری از زنان ، مردان و جوانان که پول و لباس برای عزیزان خود آورده بودند. دیدم کسانی را که حتی فرصت کفش پا کردن نداشته بدون کفش و کلاه بود. پیره  زن را دیدم که از فرط پیری توان راه رفتن نداشت، به کمک عروس                  خود آمده بود تا پسرش را آزاد کند. زنی همراه کودک خرد سالی را دیدم که می گفت دو روز است شوهر را گرفته اند اما نمی دانیم کجاست. این داستان امروز ما بود. خدا این همه ذلت را تا کی این مردم تحمل کند. آیا در این دنیای سراسر نعمت تو،سهم ما همه اش نقمت توست.آیا...    7/12/1385        

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 23:52  توسط حلیمی  | 

چرا عاشورا اتفاق افتاد؟

چرا عاشورا اتفاق افتاد؟

 بررسی عاشورا بدون توجه به سابقه و تاریخ اسلام، کاری است ناقص و نا پخته. بناء ضروری می نماید هر چند مختصر به تاریخ صدر اسلام بر گردیدم. با نزول وحی بر پیامبر گرامی اسلام، مشرکین قریش به مخالفت بر خواستند. هرچه زمان می گذشت، سخت گیریها بیشتر و بیشتر می شد، زیرا در راس قریش ثروتمندان قرار داشتند، که ظهور اسلام را به زیان خود می دیدن. خصوصا که در آغاز مسلمانان از طبقه فقیر جامعه مکه بودند. با گذشت زمان که اسلام گسترش پیدا کرد و مدینه تبدیل به مرکز اسلام شد، سران قریش و مشرکین حملات نظامی خود را شروع کردن و جنگهای فراوانی را بر پیامبر و مسلمانان تحمیل کردند که با مقاومت مسلمانان و درایت رسول گرامی اسلام، این حملات نیز خونسا شد. در این فاصله مسلمانان توانستند موفقیتهای بسیاری بدست آورند، تا اینکه مکه را هم فتح کردند. با فتح مکه عملا مسلمانان بر حجاز و کل جزیره العرب تسلط پیدا کرد ند، و دشمنان قسم خورده اسلام یا کشته شدند یا به ظاهر اسلام را پذیرفتند. ازجمله کسانی که اسلام را پذیرفت، ابوسفیان  و طایفه بنی امیه بود، که کینه های فراوان از شخص پیامبر و بنی هاشم به دل داشتند. زیرا آ نها ریاست  بر قریش و قدرت اقتصادی خود را از دست داده بودند. آنها بدنبال فرصت می گشتند، تا انتقام خود را از پیامبر و خاندان بنی هاشم بگیرند. لذا در هر فرصت که در زمان حیات پیامبر پیش می آمد، علیه حضرت توطئه می کردن. از طرفی پیامبر گرامی اسلام نگران آینده مسلمانان بود، می خواست اداره امور را کسی به عهده بگیرد، که آگاه ترین فرد به اسلام ، جامعه و مدیریت باشد. لذا از آغاز تا آخرین لحظه عمرش به روشهای مختلف حضرت امیر را به عنوان جانشین خود معرفی می کرد. تا پس از رحلتش جامعه نوپای مسلمانان گرفتار بحران مدیریتی نشود. این کار پیامبر اسلام از دید نخبگان و تیز هو شان جامعه پنهان نبود، و عده فرصت طلب که دغدغه قدرت را داشتن سخت منتظر فرصت بودند که از خلاء ها نهایت استفاده را ببرند. این فرصت بعد از رحلت رسول گرامی اسلام پیش آمد، آن زمانیکه حضرت امیر و بنی هاشم گرفتار کفن و دفن رسول الله بودند، از طرفی اکثر صحابه در سپاه اسامه بد ستور پیامبر در بیرون از مدینه اردو زده بودند، افرادی مانند ابی بکر و عمر را پیامبر مشخصا نام برده بود که باید در سپاه اسامه باشند، آنها سرپیچی کرده و  در مدینه ماندن. تعداد از انصار که نسبت به تلاش مهاجرین در امر حکومت بد بین بودند ، در سقیفه جمع شدند تا جانشین پیامبر را تعیین کنند، تعداد کمی از مهاجرین نیز حضور داشتند ، تنها غایب سقیفه بنی هاشم بود،که ابوبکر و عمر رسیدند، بحثهای بسیاری شد ،که جانشین پیامبر از انصار باشد یا از مهاجرین؟ ابوبکر با استناد به حدیث رسول الله « الائمه من قریش» و « قد مو ا  قریشا و لا تقد موا ها» توانست انصار را مجاب کند که امارت از مهاجرین باشد، و وزارت از انصار باشد. بعد از سقیفه  تمام تلاش رسول گرامی اسلام که می خواست اداره حکومت اسلامی بدست حضرت امیر برسد، بر باد رفت، و انحراف در مسیر حرکت مسلمانان پدید آمد.  هر چند در زمان خلافت ابوبکر نمایان نبود اما در زمان خلافت عمر و عثمان زاویه انحراف آشکار شد. ابوسفیان در یک جلسه خصوصی بیان داشت که نگذارید ریاست بنی امیه از دست برود، و معاویه که از زمان عمر در شام و مصر به عنوان والی خلیفه برای خود، دم و دستگاهی بدست آورده بود، هر روز قدرتمند تر و مسلط تر بر اوضاع می شد. سهم بنی امیه از اموال بیت المال و مناسب قدرت بیشتر از دیگران بود. عثمان  به خاطر بنی امیه حاضر بود با بهترین اصحاب پیامبر در گیر شود و هر انتقادی از ناحیه  آنها را به عنوان دشمنی تلقی کرده و با آنها بر خورد می کرد. لذا تعداد از معترضین مثل ابوذر و عبد الرحمن بن حنبل الجمحی و.... را تبعید  کرد. حیف و میل بیت المال به حدی بالا گرفت که منجر به اعتراض بسیاری از صحابه  شد، تا جای که عثمان را کشتند. اما عثمان و خلفای قبلی سنتی را به ارث گذاشته بودند ،که سنت پیامبر فراموش شده بود. آنها برای تعداد از افراد و قبایل سهم بیشتری میدادند، در حالی که برای موالی و عجم  هیچ سهم قایل نبودند. لذا وقتی مردم آمدند با حضرت امیر بیعت کردند، افرادی مثل طلحه  و زبیر  از امیر در خواست حقوق بیشتر و امارت در ولایات  را داشتند. . طلحه و زبیر به امام می گفتند که :« خلافک عمر بن الخطاب فی القسم. » شما خلاف سنت عمر در تقسیم بیت المال عمل می کنی .  تو سهم ما را مانند دیگران که زحمتی برای اسلام نکشیده اند بطور مساوی دادی. و معاویه به امام شرط کرد که شام و مصر را برای من بده و زمانی که در گذشتی بیعت کسی را بر عهده من نگذاری، در این صورت تو را به عنوان خلیفه می شناسم. پاسخ امیر این بود که : ا فسنت رسول الله اولی با لاتباع ام سنت عمر؟ من به سنت رسول خدا عمل می کنم .امام « قسم با لسویه و عدل فی رعییه». همین قاطعیت امیر در اجرای عدالت سبب شد که اولین جنگ را طلحه  و ذبیر  و دومین جنگ را معاویه علیه عدالت علی براه اندازند. ابن ابی الحدید می نویسد که : عادت مردم به روش عمر سبب اصلی مخالفت  با امام بود. امام در زمانی به خلافت رسید که جامعه نو پای اسلام بعد از رحلت پیامبر اسلام گرفتار انحرافات بسیاری شده بود، از جمله :

1-                 بی عدالتی اقتصادی که بیان شد، امام می فرمود :« و انی حاملکم علی منهج نبیکم.» 

2-       اختلاف نژادی، خلفا جا انداخته بود ند که عرب بر عجم و موالی بر تری دارد. و امام باید با آن مبارزه می کرد. و این برای اعراب قابل تحمل نبود. امام می فرمود که :« لاسویین بین الاسود و الاحمر.»

3-       انحرافات و بدعت های دینی که عثمان بخاطر آن به قتل رسید ، از دیگر دشواری های فرا روی امام بود.« فرمان عمر بر جمع آوری احادیث پیامبر و آتش زدن آنها، او عمل کردن بر احادیث رسول الله را ممنوع اعلام کرد ، جعل احادیث مثل: به من وحی رسیده است با پسر ابوسفیان  مشورت کنم. یا : نزدیگ بود معاویه به پیامبری برسد. یا : اگر بعد من پیامبری بود، آن عمر ابن خطاب بود.  

4-        فساد اجتماعی و رفاه طلبی شدید در میان مردم. سبب تضعیف آرمانها و ارزشهای دینی شده بود. امام باید با تمام آنها مبارزه می کرد. اموری که جامعه به آن عادت کرده است. لذا  پنج سال خلافت حضرت امیر صرف مبارزه ای همین ناهنجاریهای به ارث مانده خلفای قبلی بود ، که در نهایت  حضرت را به شهادت رساندن. 

در زمان امام حسن سپاه خسته از جنگ حاضر نشد که با معاویه روبرو شوند، نتیجتا امام مجبور شد که با معاویه صلح کند . و عملا  معاویه امارت اسلامی را بدست گرفت  و نهایت  تلاش را در جهت مذمت علی و خاندان علی بکار بست، تا جایی که سب علی بعد از هر نماز یک واجب شد . روزی مرد شامی در مسیر راه بعد از نماز سب علی را فراموش کرد ، کفاره اش یک مسجد در آنجا بنا کرد. او خود را خلیفه الله می خواند، تا مقام پیامبر را در بین امت امری عادی و سبک جلوه دهد ، که اگر پیامبر رسول خدا بوده ، من خلیفه خدا هستم. پس پیامبر و من فرقی نداریم یعنی هر کاری که من می کنم ، درست عین کاری است  پیامبر می کرد و امت اسلامی ملزم به اطاعت است.او با تبلیغ جبری گرایی این گونه به مردم القاء کرده بود که خدا حکومت و قدرت را به من داده و مردم وظیفه دارند که اطاعت کنند.او این قدر کار کرده بود که وقتی یزید را جانشین خود معرفی کرد و حکومت را موروثی اعلام هیچ اعتراضی از هیچ گوشه ای بلاد اسلامی بلند نشد. امام حسین در زمان حیات معاویه هر چند نامه های اعتراضی برای او می نوشت ، هیچ اقدام عملی علیه معاویه نکرد، به دلیل صلح امام حسن.اما بعد از مرگ معاویه هیچ تعهدی در برابر یزید نداشت ، ضمن اینکه معاویه براساس صلح با امام حسن نباید کسی را جانشین خود معرفی می کرد. از طرفی یزید اولین اقدامی که کرد ، این بود به مروان حاکم مدینه نامه نوشت که از امام حسین  بیعت بگیرد. و امام به هیچ وجه حاضر نبود که با یزید بیعت کند حتی اگر منجر به شهادت حضرت شود و امام فرمد: و علی السلام، السلام اذ قد بلیت الامه براع مثل یزید. از طرفی یزید اجازه نمی داد کسی چون امام حسین بدون بیعت با او راحت به زندگی خود ادامه بدهد.امام فرمود: ان قوم لایترکون  وفلایزالون حتی ابایع و انی کاره فیقتلوننی.این گروه مرا رها نخواهند کرد تا اینکه من بیعت کنم و من بیعت نمی کنم بنا بر این آنها مرا خواهند کشت.

به این دلیل است که امام تصمیم گرفت از مدینه خارج شود وعلت را نیز بیان کردکه:انی لم اخرج اشرا ولا بطرا ولا مفسدا ولا ظالما، انما خرجت لطلب الاصلاح فی امه جدی، ارید ان آمر بالمعروف انهی عنالمنکر واسیر بسیره جدی و ابی.

 امام در موقعیت که در ذیل  بیان می شود قرار گرفت:

1- محیط که سنت پیامبر فراموش شده و بدعت های معاویه تبدیل به سنت گردیده است.

2-از طرفی با آمدن ابن زیاد در کوفه و ایجاد رعب و وحشت در بین مردم با اعلام اینکه : ایما رجل وجدناه بعد یومنا هذا متخلفا عن العسکر برءت منه الزمه . همه مردم کوفه را  اجبار کرد در جنگ علیه امام شرکت کنند.

3-از طرفی امام در هیچ گوشه از بلاد اسلامی امنیت نداشت .

4- در عین حال که تنها مردم کوفه از امام دعوت و اعلام کرده بودن که  از امام حمایت می کنند ، و امام باید در جای مستقر می شدند ، کجا باید برود ؟

 5- با توجه به شرایط سیاسی و اوضاع جامعه جای ندارد غیر کوفه ، کوفه که از ترس جان خویش همه علیه حضرت بسیج شده اند. همه این عوامل دست بدست هم دادند تا اینکه فرزند وخوانواده رسول خدا بدست امت ا ش به شهادت برسند. آری عاشورا این چنین اتفاق افتاد.

 

در این نوشته از کتابهای:

حماسه حسینی ، مطهری. امامان شیعه، رسول جعفریان. و چند سایت استفاده برده ام.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 22:3  توسط حلیمی  | 

بایسته های قبل از نوشتن

بایسته های  قبل از نوشتن

چندی است که توفیق یافتم در کلاس نویسندگی شرکت کنم. در کلاس یاداشت های برداشتم که خالی از فایده نخواهد بود آن را در اختیار دوستان که مثل من تازه قلم بدست گرفته اند قرار دهم. مطالب که در پی میاید بحث های مربوط به بخش  نظری و بایسته های قبل از نوشتن است. البته که برای یک نوشته خوب فنون بیشتری نیاز خواهد بود، که آنها در مرحله بعدی قراردادند. در آغاز تعریف از نویسنده و نویسندگی خواهیم داشت، برای نویسندگی و نویسنده حتما تعاریف بسیاری وجود دارد. و ما برای هریک به یک تعریف بسنده میکنم. کلام را این گونه آغاز می کنیم که نویسنده کیست و نویسندگی چیست؟

تعریف نویسنده؟  نویسنده کسی است که آسان می نویسد، یا اینکه نوشتن برای او امر راحت است.

در همین تعریف ساده و نسبتا کامل مطالب بسیار مهم نهفته است، که دقت در آن خالی از بهره نخواهد بود. معمولا اکثر از تازه نوی سان به خیال اینکه  باید نوشته را مرقوم کند، که خواننده او را تحسین کند و مورد تشویق قرار دهد، دست به قلم می برند. و با این کار چنان انقباض ذهنی در خود بو جود می آورند که نطفه نوشتن را در همان آغاز در زمین ذهن خود عقیم می کنند. آسان گیری در نوشتن باعث می شود که فرد بتواند هر آنچه در ذهن دارد را روی صفحه سفید کاغذ پیاده کند. که اگر نویسا این فرصت را بخود داد، و تمرین کرد ، میتواند نوشته قابل تحسین و تشویق دیگران نیز ارائه کند.

نکته دیگری که نباید نسبت به آن بی توجه بود، تفاوت میان نویسنده  و مولف است. مولف محتوی محور است، بر خلاف نویسنده که درعین توجه به محتوی، زبان و قالب نوشته را از یاد نمی یرد .  نویسنده هر دو را اصل می داند و هر دو برای او  ارزش دارد. و این هیچ وقت به معنی این نخواهد بود که همه مولفان توجه به زبان نوشتاری خود ندادند. بلکه آنها اهمیت اصلی را برای معنی قائل اند، زبان حال این گروه این است که:

تا توانی سعی کن از بهر آش       کاسه گر چینی نباشد گو مباش.

 هر چند راست است طعم آش، گروگان کاسه چینی نیست، اما راست تر آن است که اشتهای خواننده را نیز نباید کور کرد،که آش در کاسه چینی گوارا تر است. لذا داریم مولف که نویسنده خوب نیز است.

تعریف نویسندگی: نویسندگی یک نوع اندیشه است. آنگاه که ما می نویسیم در حال اندیشیدن هستیم، و ذهن ما در حال فعالیت علمی است. اینگونه نیست که هنگام نوشتن ما درحال مصرف اندیشه ایم. همچنانکه کتاب یا مجله می خوانیم بر اندیشه ما افزوده می شود، هنگام نوشتن نیز بخش مهم از ذهن ما به تولید علم مشغول است. در نتیجه خود نوشتن، نویسا را بارور تر و توانا تر می کند، هر چه در این کار تمرین بیشتر باشد، قدرت اندیشه فرد افزون تر می شود.  

ارکان و لوازم نویسندگی

هر چند ادعای صد رد صد ی نیست، ولی می توان ادعا کرد که با وجود اینها ضروریات اولیه یک نوشته را بر شمرده ام:

1-   استعداد خدا دادی و توانایی ذاتی و جبلی. نویسندگی از آنجا که هنر است، استعداد خاص خودش را می طلبد، که مولانا زیبا بیان کرده:

هر کسی را بهر کاری ساختند                         میل آن را در دلش انداختند

دست و پا بی میل، جنبان کی شود؟         خار و خس بی آب و بادی کی رود؟

چنانچه بیان این جمله که فلان شخص با استعداد است، نشان از نسبی بودن این نعمت الهی در وجود انسان دارد، که در غیر آن جمله بی مفهوم خواهد بود. لذا از منظر ذوق، قلم زنان را می توان به سه گروه تقسیم کرد، واجد ذوق، فاقد ذوق و بینابین. واجد ین ذوق کم نیستند، در عین حال باید  توجه داشت که ذوق تنها کافی نیست. و آنهاییکه ذوق در نوشتن ندارند، دلیل بر بی ذوقی در هنر های دیگر ندارند. در صد بسیاری افراد از  ذوق متوسط بهره دارند، که با تمرین و پشتکار می توانند قابلیت خود را افزایش دهند، مانند خطاطی که با تمرین، هنر خطاطی را بدست می آورد. ذوق و استعداد نویسندگی قابل افزایش و کاهش است. راه های زیادی برای پرورش آن برشمرده اند ازجمله :

1-   یک را کاذب، استفاده از مشروبات الکلی و مواد مخدر. که معمولا هنرمندان امروزی تجربه می کنند، خصوصا در جوامع غربی. و نیک در یافته اند که آنچه از دست می دهند، بیشتر از آن است که بدست می آورند. و به قول حافظ: این کلاه دلکش، به ترک سر نمی ارزد. و به قول سعدی: شب شراب نیرزد به بامداد خمار.

2-   راه سالم تر و بهداشتی تر که هر چند دیر ثمر میدهد، اما پایدار است. عبارت است از الف- خواندن شعر؛ خواندن شعر در شکوفایی ذوق و هنر نویسندگی اثرات فراوان دارد ازجمله : ذوق بخشی ، غنای واژگانی ، آشنایی با ساختمان های متفاوت و متنوع جمله سازی، دیدار با چالاک ترین زبان های نوشتاری و گفتاری، که به حتم چالاکی زبان و قلم خواننده را در پی دارد. و...

ب- شنیدن شعر؛ شعر فارسی در قبل که امکان نشر تیر اژی نبود، بیشتر برای شنیدن سروده میشد. و تاثیر شنیدن به مراتب بیشتر از خواندن است. و بر نویسنده تازه قلم خواندن و شنیدن شعر ضروری است، چه اشعاری مانند مولوی، حافظ، سعدی و چه شعر و متون ادبی معاصر.

2- دومین رکن و لوازم نوشتن، تجربه و تمرین است. همانگونه که نویسندگی هنر است ذوق میخواهد، یک فن نیز است، لذا تمرین و تجربه می خواهد. در دوره تجربه اندوزی مدتی باید برای خود نوشت و پاره کرد و دور ریخت. آن که ابتدا برای دیگران می نویسد یا برای انتشار یا برای درج و اعلان، فرصت طلایی آموزش را از خود گرفته است. راز زیبا نویسی در آسان گیری و بسیار نویسی است. تصور اینکه کسی یا کسانی نوشته ما را می خواند، عضلات ذهن را منقبض می کند و همان سان که با ماهیچه های منقبض شنا نمی توان کرد، با چنین ذهن محتاط و محافظه کاری نوشتن دشوار است. و نوشتن فراوان، افزون بر اینکه نوعی تولید گری است، قلم را روان تر و چالاک تر نیز می کند. یا به تعبیری، کاری نیکو کردن از پرکردن است. بنابر این  هر بار نوشتن هرچند کوتاه و ساده تجربه ای است نو، و گامی است به جلو.  

3-  سومین رکن نویسندگی آگاهی و دانش است، بمعنی عام که شامل حساسیت نیز بشود.  داشتن اطلاعات شامل سه بخش می شود: الف- اطلاعات عمومی؛ کسی که از تاریخ  معاصر کشور خود و جهان بی خبر است، نمی تواند یک نوشته خوب بنویسد. فرد بی خبر از صنعت و تکنولوژی زمانه خود، بیگانه محیط خود است، در نهایت ناتوان و بی بضاعت خواهد بود. ب- جدای از اطلاعات عمومی، تخصص در رشته خاص از ضروریات یک نوشته زیبا است. زیرا تخصص ایجاد انگیزه می کند برای نوشتن و انگیزه وقتی حاصل می آید که حرف برای گفتن باشد. قطعا کسی حرف برای گفتن دارد، نمی تواند که ننویسد، می نویسد و خوب هم خواهد نوشت. ج- فراتر آگاهی عمومی و تخصص در بخش دانش، آنچه از همه مهمتر است ؛ حساسیت فرد است نسبت به جامعه و مردم . قلم بی درد بی تحرک است، و تجربه تاریخی می گوید که همه نویسندگان خوب، اهل درد و درک بالای اجتماعی بوده اند.

4- چهارمین رکن برای نوشتن مخاطب شناسی است. پدیده مخاطب شناسی اکنون از ضروریات هر گونه فعالیت علمی، فرهنگی، هنری و به ویژه تبلیغی است . شناخت مخاطب یعنی آگاهی از نیازها، علایق، گرایش ها و نگرش های فردی و اجتماعی. کمترین زیان بی مبالاتی در مخاطب شناسی،ناکامی در نیل به اهداف است. زیرا اگر آنگونه که باید بنویسیم، ننویسیم ، در واقع مخاطبان خود را به دیگران حوالت داده ایم.َ   

 

لازم می بینم یاد آور شوم که در این نوشته از کتاب « لوازم التحریر» نوشته رضا بابایی استفاده زیاد برده ام.

      

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 22:3  توسط حلیمی  | 

حل این کلاف بی سر بدست کیست؟

 

حل این کلاف بی سر بدست کیست؟

حوادث و ناامنی های اخیر یا کلاف بی سر، به یکی از مباحث روز در حوذه سیاسی، امنیتی کشور  تبدیل شده است. ما در نوشته معادله دو مجهولی یا پارادوکس سیاسی بحث نا امنی را از ذاویه دید منفعت طلبانه پاکستان در تعیین و تثبیت مرز مشترک به بحث نشستیم. این بار بحث ناامنی را از ذاویه دیگر دنبال خواهیم کرد. که آیا کشور پاکستان با دامن زدن به ناامنی و حمایت مافیای مواد مخدر در افغانستان بدنبال جلب حمایت امریکا است؟ این نوشته در پی تحلیل بحث ناامنی از این ذاویه خواهد بود. برای باز شدن بحث درآغاز مروری داریم بر پیدایش مواد مخدر در افغانستان. از دهه1950 تا 1980 که مرکز مثلث طلایی مافیای مواد مخدر را کشور های{ میانمار، تایلندو لائوس} در جنوب شرق آسیا تشکیل داده بود، از دهه 80 به بعد بسمت افغانستان جهت داده شد . البته در این تغییر جهت، سازمانهای جاسوسی امریکا وپاکستان نقش اساسی را ایفا کردند. از آغاز تهاجم شوروی به افغانستان، امریکا با همکاری سازمان جاسوسی پاکستان، جهت مقابله با رقیب خود در افغانستان، جنگ سرد بنام کشت ککناردر افغانستان براه انداختند، تا بتوانند برای رقیب خود درد سر بوجود آورند .{ با آغاز ، تجاوز شوروی سابق به افغانستان، غرب سیاست ترویج و گسترش کشت موادمخدر را درافغانستان روی دست گرفت و پاکستان مجری این سیاست در افغانستان شد.} ابتدا در مناطق مرزی ، سپس در ولایات جنوبی، کشت این مواد خانمان سوز را عملی کردند و با حمایت آنها زمینه های نا امنی و بی ثباتی این مناطق را در برابر شوروی{ که بمنظور دسترسی به آبهای گرم هند افغانستان را اشغال کرده بود} فراهم آوردند. پاکستان که مجری این  طرح بود، با مدیریت و فروش مواد مخدر تولید شده در افغانستان، به در آمد سرشار اقتصادی بدست یافت. از طرفی بدلیل باز کردن جبهه ای در مقابل شوروی و پناه دادن به مجاهدین، پول های هنگفتی سرازیر این کشور گردید. از این پس افغانستان بیستر بسیار مناسبی شد برای مافیای جهانی مواد مخدر . حمایت پاکستان از مافیا هم چنان ادامه داشت تا شکست شوروی و دوره مجاهدین. و در زمان طالبان ما شاهد رشد چشم گیر تولید و قاچاق مواد مخدر در افغانستان بودیم.{ در زمان حکومت طالبان که سخت تحت حمایت پاکستان قرار داشت شاهد بودیم که تولید و قاچاق موادمخدر افزایش و رشد چشم گیری داشت که دراین مسئله سازمان استخباراتی پاکستان طرحهای هدف داری را اجرا کرد} . و بدلیل تغییر مسیر انتقال مواد مخدر از مسیر ایران بسمت کشورهای آسیای میانه. بعد از سقوط طالبان و تشکیل حکومت کرزی وحضور نیروهای بین المللی تا کنون ، اکثریت کارخانه های تولید هروئین از داخل خاک پاکستان و مناطق مرزی شان به داخل افغانستان منتقل شد. در این سالها هم تولید وهم تبدیل تریاک به هیروئین در خود افغانستان صورت می گیرد. وپاکستان با این طرفند می خواهد به جهانیان این گونه وانمود کند که تمامی این کار ها در داخل خود افغانستان انجام میشود و آن کشور هیچ نقش در قاچاق مواد مخدر ندارد. در حالیکه هسته های اصلی مافیای جهانی مخدر هنوز در پاکستان هستند. مدیریت و برنامه ریزی اصلی قاچاق مواد مخدر در پاکستان انجام میشود. اما اینکه چرا پاکستان قاچاق مواد مخدر و ناامنی را در افغانستان تقویت می کند ، و در شرایط فعلی به آن شتاب بشتری داده است.{ پاکستانی ها به هیچ وجه نمی خواستند و نمی خواهند که افغانستان به یک آرامش و ثبات دائمی دست پیدا کند و همواره تلاش کرده اند پدیده موادمخدر و سایر پدیده های بحران زا در افغانستان دامن زده شود}. ناچاریم بحث را در محدوده وسیع تر مورد بررسی قرار دهیم. بحث ناامنی های اخیر دقیقا بر می گردد به یک سال قبل که امریکا موفق شد با دو کشور همسایه پاکستان، پیمان های مهم استراتژیک امضا کند.  جنرال پاکستانی بعد از آنکه مشاهده کرد دورقیب همسایه ای او یعنی هند و افغانستان  در امضای پروتکول استراتژیک با امریکا از جنرال سبقت گرفته اند، دوباره خواب های پریشان گذشته را به تعبیر نشست، او دراین تعبیر جبران عقب ماندگی خود از دو رقیب را در گستریش نا امنی و حمایت مجدد از طالبان و مافیای مواد مخدر در افغانستان دید. که بتواند با استفاده از این اهرم در آینده از امریکا امتیاز بگیرد. زیرا پاکستان بدلیل اختلافات که با هند از یک طرف، و مناقشه مرزی با افغانستان ازطرفی دیگر دارد، نمی خواهد حمایت امریکا را در منطقه از دست بدهد. حمایت امریکا برای پاکستان از چنان اهمیت بر خوردار است که آن کشور پنج سال قبل علی رغم میل باطنی خویش ، حاضر شد از حمایت فرزند نامشروع خود یعنی طالبان هر چند بطور موقت دست بردارد . تا حمایت امریکا را از دست ندهد . در حالیکه برای پیدایش طالبان هزینه های کلان کرده ، و به اهداف بسیار مهم خود در افغانستان رسیده بود. در شرایط کنونی نیز هیچ چیز برای پاکستان گرانتر از تنهایی و عدم حمایت امریکا از آن کشور در منطقه نیست . جنرال مشرف حاضر است هرگونه هزینه را در گرفتن امتیاز از امریکا بکند. و یکی از هزینه ها که به سرفه ترین آنها برای جنرال است. دامن زدن به ناامنی در افغانستان و به چالش کشاندن امنیتی است که امریکا مدعی بر قراری آن در افغانستان می باشد. پاکستان با استفاده از این اهرم می خواهد به امریکا بگوید که استقرار صلح و امنیت در افغانستان بدون تامین خواسته های آن کشور امکان پذیر نخواهد بود. و تا امریکا را مجاب به دادن امتیاز نکند دست از دهشت افگنی و تولید بحران نخواهد کشید. که متاسفانه با وجود مدارس طالب پرور در پاکستان ، و حضور نیروهای تحت حمایت ای اس ای در داخل کشور، حتا در بدنه دولت دست آن کشور در ایجاد و تولید بحران در افغانستان باز است . و یکی از دلایل که امریکا نمی تواند فشار لازم را بر پاکستان بیاورد، درگ امریکا از نفوذ پاکستان  و دست داشتن این کشور در ایجاد ناامنی و بحران آفرینی در افغانستان می باشد. حال جای این پرسش باقی است که این کلاف بی سر یا ناامنی روز پایانی خواهد داشت؟  کلافی که ازهر سو به آن بنگری دستی ناپاکی در آن دیده می شود { امریکا، پاکستان، القاعده، طالبان، باند مافیای مواد مخدر، افراد سرخورده مانند حکمتیار، فقر و...} ولی آنچه مسلم است این خواهد بود که شکست پروسه صلح بن در افغانستان تنها شکیت این کشور در برابر مخالفین دموکراسی نیست. بلکه در حقیقت شکست همه کشور های است که برهبری امریکا در افغانستان نیرو فرساده اند، تا حکومت دموکرات را در این کشور جای گزین حکومت طالبانی کنند. شکست این پروسه در افغانستان، شکست  سکولاریسم در خاورمیانه و در کل بمعنی به بن بست رسیدن مکتب سکولاریسم در جهان خواهد بود. این چالش خواهد بود در برابر مدعیان برتری مکتب سکولاریسم، در آینده با چالش های جدی تری مواجه خواهد شد. بنائا بر همه دست های دخیل در ناامنی در افغانستان باید این هوش دار را داد که دود این آتش روزی بچشم شما خواهد رفت و دامنگیرشما نیز خواهد شد.    متن های با رنگ سرخ برگرفته شده از این سایت است> نقش پاکستان در گسترش موادمخدر در افغانستان  تهیه کننده:  گروه سیاسی شبکه دری تاریـــخ: 8/2/85

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 15:2  توسط حلیمی  | 

معادله دومجهولی یا پارادوکس سیاسی

معادله دومجهولی یا پارادوکس سیاسی

گستریش نا امنی های اخیر وامضای توافق نامه حصار مرزی بین دو کشور افغانستان و پاکستان دو مجهولی هستند که بظاهر هیچ ربطی بهم ندارن . نا امنی ممکن است بدلیل  نارضایتی مردم از وضعیت موجود باشد ، که بعد از پنج سال هیج تغییر در وضعیت معیشتی آنها پدیدار نشده، و این فقر است که هر روز کشور بیداد میکند. از طرفی دلیل امضای پروتکول، جلوگیری از نفوذ جنگجویان از خاک پاکستان، بداخل افغانستان تلقی شود. اما با نگاه عمیق تر به جوانبی قضیه می توان بین این دو مجهول نشانه های از ارتباط را بدست آورد. این نوشتار بدنبال بدست آورد ن رابطه  این دو مجهول می باشد . مجهول اول یا گستریش نا امنی در افغانستان بعد از گذشت مدت زمانی  از یازده سبتامبر و شکست طالبان تا حدی طبیعی بنظر می رسید. چنانچه بعد از سیطره طالبان و احتناق که آنها بوجود آورده بوده، که با آشکار شدن کمترین نشانه ارتباط افراد با گروه های مخالف، آنها را به چوبه دار معرفی می کردن و هیچ کس نمی توانست کمترین تحرک از خود نشاندهد، امنیتی نسبی حاکم گردید. ولی بمرور زمان ترس از چشم مردم پرید و تحرکات نظامی شکل گرفت، درنهایت منجر به سقوط طالبان شد. بعد از شکست طالبان، افراد وابسته به طالب، از طالبان تبرری می جستند.تا در آتش خشم نیروهای ائتلاف و نیروهای امریکای نسوزند. طبیعی می نمود که شاهد آرامش نسبی در سراسر کشور باشیم . ولی بمرور زمان ترس اولیه کنار رفت، ما شاهد تحرکات تروریستی افراد وابسته به طالبان درمناطق طالب خیز بودیم. اما در چند ماه اخیر آنها تحرکات ترورستی را فراتر از مناطق طالب پرور در دستور کار قرار داده اند. این در حالی است که بر تعداد نیروهای ایساف و امریکای افزوده شده و در توان آنها و اردوی ملی بود که جلوی حملات تروریستی را بگیرند و امنیت نسبی را حفظ کنند. ولی بنا به گفته مسئولین محلی نیروهای امریکای نه تنها با طالبان مقابله می کنند، که مانع عملیات نظامی نیروهای اردوی ملی می شوند. و با فرجه دادن نیروهای طالبان، به آنها چراغ سبز نشان می دهد. واین نشانه سیاست پارادوکسیکال امریکا در قضیه افغانستان است. که همزمان با هزینه های کلان جامعه ای جهانی و امریکا برای حمایت از حکومت کرزی و استقرار صلح و تثبیت امنیت درافغانستان ، از نیروهای مخالف دولت کرزی حمایت میکند. و در چند ماه اخیر بر تقویت آنها نیز افزوده است. این یعنی سیاست دو پهلوی که امریکا بغیر از منافع خود در افغانستان ، بدنبال منافع خود از افغانستان درمنطقه  می باشد. و آ ن حفظ دوست استراتژیک منطقه ای خود یعنی پاکستان. امریکا نمی خواهد بخاطر افغانستان، پاکستان را از دست بدهد.این واقعیت است غیرقابل انکار بدلیل که امریکا  همراه جامعه جهانی می توانست با فشار آوردن بر پاکستان مانع حمایت نهاد های پاکستانی از بقایای طالبان شده و کاربه این جا نرسد که بحث باز گشت مجدد طالبان مطرح شود. و امریکا بخاطر منافع خود هیچ وقت فشار لازم را بر پاکستان نیاورده، و سیاست هماهنگ با پاکستان را در قضیه افغانستان دنبال می کند. در نهایت بنظر می رسد امریکا و پاکستان درناامنی های اخیر دست دارند. پس مجهول اول بدست آمد که پشت این ناامنی ها توافقات مخفی نهفته است. اما مجهول دوم یا امضای پروتکول کشیدن حصار مرزی بین مرز دو کشور افغانستان و پاکستان مجهولی دیگری است، که بی ربط با قضیه اول نخواهد بود . پاکستان تلاش می کند از اهرم طالبان و رابطه نزدیک خود با امریکا نهایت استفاده را در جهت منافع ملی خود و بخصوص تعین مرز بین افغانستان و پاکستان ببرد. لذا بحث کشیدن حصار مرزی را مشرف یک سال قبل در نیویورگ در دیدار با خانم رایس مطرح کرد.{ پرويز مشرف، رييس جمهوری پاکستان که برای شرکت در اجلاس سالانه مجمع عمومی سازمان ملل متحد در نيويورک به سر می برد، در ملاقات با کاندوليزا رايس، وزير خارجه ايالات متحده، گفته است که به منظور جلوگيری از نفوذ شورشيان مخالف دولت مرکزی افغانستان از مرز پاکستان می توان در طول مرز دو کشور به ساختن يک ديوار مبادرت کرد.}

{خبرنگار بی بی سی در اسلام آباد، پايتخت پاکستان، می گويد که پيشنهاد ژنرال مشرف در واقع واکنشی نسبت به اظهارات مکرر مقامات دولتی افغانستان در مورد نفوذ مخالفان دولت از طريق مرز مشترک دو کشور است.

مقامات افغان گفته اند که دولت پاکستان برای جلوگيری از فعاليت مخالفان مسلح دولت افغانستان که در مناطق مرزی دو کشور مستقر هستند اقدام کافی به عمل نمی آورد. 11:22 گرينويچ - سه شنبه 13 سپتامبر.2005 بی بی سی} پرویز مشرف در قالب جلوگیری از نفوذ جنگجویان طالبان و با تمسک به انتقادات دولتی های کابل و استفاده از رابطه نزدیک خود با امریکا بدنبال تثبیت و تعین مرز بین دو کشور میباشد.مسئله تعیین مرز برای پاکستان از اهمیت حیاتی بر خوردار است و ما جرای آن به ما قبل تاریخ آن کشور بر می گردد.{ مرز مشترک پاکستان و افغانستان که به "خط دوراند" مشهور است در زمان سلطه بريتانيا بر شبه قاره هند در سال۱۸۹۳ بين هند و افغانستان کشيده شد و مناطقی از افغانستان آن زمان به "هند بريتانيا" تعق گرفت.پس از تجزيه شبه قاره هند و تشکيل کشور پاکستان در سال۱۹۴۷ ميلادى اين مناطق که ساکنان آن پشتون و بلوچ هستند، به پاکستان تعلق گرفت.َحکومت هاى مختلف افغانستان، مالکيت پاکستان بر مناطق مذکور را به رسميت نشناخته و به صورت رسمی يا غيررسمی حاکميت ملی پاکستان در مناطق مذکور را تاييد نکرده اند. اما پاکستان همواره "خط دوراند" را يک موضوع تمام شده دانسته و آن را خط مرزى مشترک بين دو کشور شمرده است. 15:25 گرينويچ - دوشنبه 12 ژانو يه بی بی سی.} در شرایط فعلی حل مسئله  مرزی در راس برنامه کاری مشرف قرار دارد . آن کشور بدلیل رابطه نزدیک خود با امریکا، نفوذ و تسلط امریکا در افغانستان در موقعیت فعلی می خواهد نهایت بهره را ببرد و مسئله مزر را یکسره کند. بنظر می رسد اتفاقات اخیر بی ارتباط با این مسئله نخواهد بود . گستریش روز افزون تحرکات طالبان ، امضای پروتکول چهار جانبه برای کشیدن حصارمرزی، به بهانه جلوگیری از نفوذ جنگجویان طالب. بدنبال آن امضای توافق نامه بین پاکستان و قبایل وزیرستان حامی طالبان، جهت اخراج جنگجویان خارجی و عدم نفوذ به بیرون از مرز ، در قبال خارج شدن ارتش پاکستان ازآن مناطق. و در نهایت سفر مشرف در افغانستان و بعدا در امریکا. همه و همه در جهت تامین منافع پاکستان در چرخش اند. در نتیجه در یک جمع بندی، گستریش نا امنی و حوادث فوق برای تثبیت مرزبین دوکشور انجام پذیرفت، به بهانه جلوگیری از نفوذ طالبان ازخاک پاکستان بداخل افغانستان. البته بکمک امریکا و تلاش توام بافشار پاکستان ، با استفاده از ضعف و بی لیاقتی دولتی های کابل. در عوض این ملت افغانستان است که تاوان این با زیهای سیاسی را باید پرداخت کند. بدون این که کمترین بهره را برده باشد.

در پایان جای این پرسش ها باقی است که اصلا مهار طالب در توان مشرف و امریکا است که وعده آنرا می دهند؟

آیا تا مسئله کشت خشخاش و مافیای مواد مخدر حل نشود ، مشکل امنیت حل خواهد شد؟

آیا تا...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 20:56  توسط حلیمی  | 

بازخوانی یک معضل مشترک

بازخوانی یک معضل مشترک

مقاله دوست عزیز آقای نعیم اکبری عاملی شد تا ما نیز مختصری بنویسیم.

ایشان نوشته بود غزنی گرفتار قحطی رجال ، و لی آنچه در این مقال بیشتر در خور توجه میباشد، این است که سیاست مدیریت کلان و کلی نظام در گزینش و گماردن افراد در پستهای دولتی و مهم کشور چه گونه است؟ آیا دیدگاه حاکم در سیاست گزاری کشور یک دیدگاه ملی و مشترک محور است یا هنوز بر محوریت انحصار قومی ومذهبی می چرخد؟ هر چند انتظار میرفت بعد از رفتن طالبان و استقرار نظام به ظاهر مردم سالار دیدگاه حاکم بر نظام مدیریتی کشور تغییر کند، تدریجا شایسته سالاری که شعار اصلی این نوع نظام است در سیستم مدیریتی کشور اعمال شود. ولی با گذشت  چند سال باز هم شاهدیم که هنوز دیدگاه حاکم بر سیاست کلی کشور بر محور قوم و مذهب می چرخد . البته قابل  یاد آور ی است که در بدنه اصلی حکومت، دو دیدگاه وجود دارد ، یک دیدگاه که دیدگاه غالب هم است . اینها هنوز فکر می کنند حکومت وقدرت مال قوم خاص و مذهب خاص است . که از طرف محافل مذهبی سنتی بشدت حمایت می شوند، ضمن اینکه ازطریق تحرکات ترورستی، نظامی و عوامل پاکستانی نیز تحت فشارند. که تا این طرز تفکر در مدیریت کلان کشور حاکم با شد، ما شاهد گزینش افراد مثل شیر علم و ا مثال آن در تمامی سطوح مدیریتی کشور خوا هیم بود . زیرا وقتی مدیران یک کشور ملی نیندیشند و حاکم یک کشور دغدغه ملی و مشترک نداشته باشد ، نمی توانند از تفکر قومی و نژادی بیرون روند ، لذا خود را مجبور به گزینیش افراد هر چند نالایق ولی از قوم و نژاد خاص با تفکر خاص در پست های کلیدی و مهم کشور می بیند .دیدگاه دیگر هم است که بر شایسته سالاری توجه دارند، اما آنها نیز اکثرا متا ثر از دیدگاه اولی است . چون شالودفکری ما در  طول تاریخ کشور بر محوریت قوم و مذهب شکل گرفته و تا زمانیکه این طرز دید در بین اقشار افغانستان حاکم باشد ، موانع شایسته سالاری پا بر جا خواهد بود. زیرا به گفته دوست دردمندمان آقای هادی میران: « افغانستانِ امروز،  فاقد فرهنگ ملی و دچار بحران هویت ملی است.  درواقع این خورده فرهنگها ، سنت ها  و هویت قومی اند که شالوده ء تشّخص و ممیزات  افراد و اشخاص را  پی مریزد. اجتماعی شدن، دربستر فرهنگ، باورها و سنتهای قومی، بدون اینکه احساس وابستگی و دلبستگی  به ارزشهای مشترک و فرا قومی را، تولید نماید، بصورت طبیعی احساس از هم گریزی و باهم ستیزی را تقویت می بخشد که در نهایت آن، ناسیونالیزم قومی را رنگین تر و پربارتر می سازد. ناسیونالیسم قومی که در افغانستان از حد و مرز یک احساس گذر کرده و به یک سنت پسندید ه و دیرپا درمیان مردم تبدیل گردیده است،  درتمام مناسبات و تعاملات سیاسی و اجتماعی  بعنوان یک رویکرد مورد  استفاده  قرار می گیرد. از همین رو است که ناسیونالیزم قومی، بستر زایش و پویش بسیاری از رخدادهای تلخ و مصیبت های سنگین در این سرزمین دانسته میشود. افغانستان در گرداب ناسیونالیزم قومی، هرازگاهی به میدان غارت و کشتار شهروندانش تبدیل گردیده که تاریخ و تحولات معاصرآن، روایتگر این واقعیت است»  « نوشته شده توسط  هادی میران «اونی»

بنا ئا  معضل جزئی و موردی نیست تا ما روی فرد خاص زوم کنیم، یک بحران است که از متن تاریخ و فرهنگ کشور ما سر بر آورده و حل آن نیاز مند کار فرهنگی ، جمعی و بلند مدت، در جهت هوبت سازی و ملت سازی و نیاز مند همت بلند مردان دلسوز و دردمند آن مرز و بوم است، به قول شاعرکه:

شب نگردد روشن از نام چراغ         نام فروردین نیارد گل بباغ

تا چراغ فرهنگ ملی را در متن فرهنگ خود بارور نکنیم، و تا زمانیکه گل ملی نگری را در باغ فرهنگی نپرورانیم هرگز طعم شایسته سالاری را نخواهیم چشید . چنانچه در قرآن کریم هم آمده است : ان الله لا یغییر ما بقوم حتی یغییروا ما بانفسهم. خداوند متعال می فرماید : ما سرنوشت هیچ قوم و ملتی را تغییر نمی دهم، مگر آنکه خود آنها در خود تغییر ابجاد کنند. ایجاد تحول و دیگر گونی بدست خود ماست . این ما هستیم که معضلات را با ید ریشه بابی کنیم و دریابیم که ریشه در کدام بخشهای از جامعه دارد. باز هم می خواهم یادآوری کنم نوشته آقای هادی میران راکه ریشه بحران را در ناسیو نالیزم قومی و دین می داند. هرچند نظر ایشان در  ناسیونالیسم قومی درست و درباره دین بصورت کلی قابل پزیریش است ، چنانچه خود ایشان هم اشاره دارند: دین که هیچ گونه استعداد تسامح را باخود همراه نداشته باشد ، خود بستری می شود برای بحران ویا گفته اسد بودا: علماء ديني ما با وجود آن‌که هيچ‌کدام از کوچه‌ي متون ديني از قبيل قرآن و احاديث گذر نکرده‌اند، خود را آگاه‌تر از« محمد(ص)» مي‌پندارند.«ساعت 13» بله چنین دینی و چنین علمای دینی که همیشه ابزار سلطه قرار گرفته اند ، در افغانستان بستر بحران بوده و خواهد بود. ولی بایک نگاه عمیق تر به دین مبین اسلام ، اسلام نه تنها بستر بحران زا ، که یکی از عوامل وحدت بخش درجامعه افغانستان می تواند نقش ایفا نماید. در اسلام داریم که: انما المومنون الاخوه . یا : ان اکرم کم عندالله اتقیکم. وآیات و روایت دیگر از این قبیل که فراوان هم هستند . می بینیم در جامعه مثل افغانستان دین می تواند عامل وحدت بخش و همسویی نگری و عامل هم زیستی مسالمت آمیز باشد . مشروط بر اینکه ابزار مذاهب برای سلطه بر دیگران قرار نگیرد.زیرا در اخوت ،گذشت نهفته ، در اخوت اغماض است. در اسلام ارزش افراد به تقوی، خدمت ، ایثار و فداکاری است. در اسلام کسی که بناحق خون فردی را می ریزد به مثابه ریختن خون تمام انسان ها قلم داد شده،در کجای آن بحران آفرینی و تنشزایی نهفته است؟ اسلام دین برادری و دین برابری است، مگر در صدر اسلام ، امت اسلامی از اقوام عرب و غیر عرب تشکیل نشده بود. در مدینه مسلمین و یهدیان در کنار هم زندگی نمی کردن. مگر همین اسلام از طوایف وحشی عرب ملت منسجیم و متحد نساخته بود. می بینیم در منبع اصلی اسلام یعنی قرآن و روایات  و در تاریخ صدر اسلام ،اسلام عامل وحدت و هم زیستی مسالمت آمیز بوده ، اکنون هم می تواند یکی از عناصر وحدت بخش در جامعه نقش ایفا نماید. در نهایت در جهت هویت سازی و فرهنگ سازی، برای رسیدن به شایسته سالاری در جامعه افغانستان نه تنها نیاز به کنار گذاردن دین  داریم ،که می توانیم از آن در شکل دهی هویت ملی بهره هم ببریم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 11:32  توسط حلیمی  | 

رابطه «علم» عقل و دین

 رابطه «علم» عقل و دین

بحث رابطه علم و دین یکی از مباحث است که در فلسفه دین مطرح می شود و از مباحث کلام جدید نیز می تواند با شد،زیرا یکی از مهم ترین وظائف علم کلام تبیین گزاره های دینی و دفاع از گزاره های دینی است. پس هر بحثی که دین و گزاره های دینی را زیر سوال برده و به چالش بکشد،در حوزه مباحث کلامی خواهد بود و متکلم وظیفه دارد ازآن دفاع کند.

سابقه بحث رابطه میان دین وعقل

در صدر اسلام در قرن اول ودوم این بحث مطرح بود، عده ای مثل معتزلی ها عقل گرا شدند،به عقل بهادادند. و عده ای مثل اخباری ها ظاهر گرا شده و عقل را به کلی تعطیل کردند. در این میان عده ای می خواستند در کنار دین داریشان،جانب عقل را نیز رعایت کنند، در موارد تعارض، ظواهر دین را بتاویل ببرند. این یکی ازمباحثی است که در گذشته مطرح بوده، ولی پس از رنسانس و پیشرفت سریع علم و دانش در مغرب زمین این بحث اهمیت زیادی پیدا کرد. در عصر حاکمیت کلیسا زمانی که علم و دانش به تدریج پیشرفت می کرد، تعارضاتی بین داده های علمی از یک طرف و گذاره های دینی از طرف دیگر، پیش می آمد، به تدریج جانب علم تقویت و جانب دین تضعیف می شد. این روند تا قرن بیستم ادامه یافت،  اما از قرن بیستم به این طرف می توان گفت که معادله به نفع دین بهم خورد.

محور و قلمرو دانش بشری

الف- قلمرو عقل نظری  ب- قلمرو عقل عملی « بحث اخلاق وبحث حقوق»

در قلمرو عقل نظری چهار نوع علم داریم1 – علم عقلی محض« ریاضیات،منطق و فلسفه» 2 – علم تجربی«اعم از علوم تجربی وانسانی» 3– علم تاریخ 4– علم عرفان

تقابل گزاره های دینی با علوم چهار گانه

داده های وحیانی وگزاره های دینی می توانند با هر یک از این علوم تقابل ایجاد کنند، بنابر این هر گاه از رابطه علم ودین، یا تعارض بین آنها سخن می گویم، منظورمان اعم از علوم عقلی، تجربی، تاریخی وشهودی است البته بین دین وعلوم عقلی محض مثل ریاضیات یا منطق تعارضی وجود ندارد ودانشمندان منطق وعلم ریاضی تا کنون مدعی چنین اختلاف نبوده ا ند.

تقابل بین دین و فلسفه

بعضی از فیلسوفان مدعی هستند که گاهی ما از طریق روش های عقلی به پاره ای از امور دست می یابیم که در تعارض مستقیم با مسائلی است که در گزاره های دینی و مذهبی یافت می شود، مثل اصل وجود خدا ،مسئله شر، مسئله اختیار و جهان پس از مرگ. در اینجا بخاطر رعایت اختصار یکی از این چهار موارد فوق را بیان می داریم، زندگی پس از مرگ یکی از گزاره های دینی است که با برداشت بعضی از فلاسفه در تعارض است، ممکن است عده ای از فیلسوفان استدلال کنند که انسان با مردن نیست و نابود می شود؛ یعنی این طور نیست که انسان آمیخته ای از بدن وروح باشد و با مردن از نشئه ای به نشئه دیگر انتقال یابد؛ زیرا انسان تنها یک ساختار دارد و آن ساختار مادی است که با مردن نیست ونابود می شود. بنابر این اگر کسی بتواند این مسئله را با دلیل عقلی ثابت کند، با گزاره های دینی و مذهبی سازگاری ندارد؛ زیرا در تمام ادیان الهی در غرب و شرق عالم، زندگی پس از مرگ را تصویر کرده اند و معتقید هستند که پس از این عالم، عالم دیگری نیز وجود دارد که آنجا انسانها به پاداش و کیفر اعمال شان می رسند.

تعارض بین دین و علوم تجربی

گفته شد که مراد از علوم تجربی اعم از علوم طبیعی و انسانی است. یکی از شاخه های علوم طبیعی کیهان شناسی است، ممکن است بین گزاره های دینی وکیهان شناسی تعارضی به وجود آید؛ مثلا یکی از گزاره های دینی ما این است که [هو الذی خلق السموات والارض فی ستته ایام] او کسی است که آسمانها وزمین را در شش روز آفرید. در دین یهودیت هم ، همین عقیده وجود دارد. کیهان شناسان در اینجا به مخالفت بر خاسته و این را امری غیر ممکن می داند.

در زیست شناسی،  بر طبق بعضی از آیات قرآن و باورهای مسیحیان و یهودیان خلقت آدمی این گونه است که [ ولقد خلقنا الا نسان من صلصال] خداوند یک دفعه انسان را« از گل خشکیده ای» آفرید، یعنی سیر تکا ملی  را طی نکرده است،در حالیکه داروین وپیروانش انسان را به خاطر قرائن و شواهد زیادی که بین او و میمون وجود دارد تکا مل یافته نسل میمون می داند. بنائا طبق گفته دین، قدمت انسان در روی زمین چیزی حدودی شش هزار سال وطبق نظریه داروین اگر درست با شد چیزی حدود سی میلیون سال باید برای موجودی بنام انسان قدمت قائل شد.

تقابل میان دین و علوم انسانی

علوم انسانی خود دارای بخش های مختلفی است که در هر کدام مسائلی قابل طرح و بر رسی است. یکی از این بخش ها، جامعه شناسی است که امروزه از جایگاه ویژه ای بر خوردار است. سئوالی که در این رابطه مطرح می شود این است که آیا دین می تواند در جامعه نقش ایفا کند یا نه؟ ممکن است عده ای قائل باشند که دین نمی تواند هیچ نقشی را در جا معه ایفا نماید، در حالیکه دین مدعی است که من توانایی اجرای چنین نقشی را دارم. اینجا سئوال دیگری مطرح می شود که آیا نقش دین در جامعه یک نقش مثبت است یا جز مزاحمت کاری ندارد؟  ممکن است که عده ای از جامعه شناسان بگویند: هر جا که پای دین در میان است، جز جنگ و خونریزی چیزی دیگری به دنبال ندارد؛ مثلاجنگ های مذهبی دراروپا، جنگ های صلیبی و یا جنگ های که مسلمانان کرده اند تماما عاملش تعصبات دینی است. پس دین در جامعه نقش مخربی دارد. در حالی که ما معتقیدیم که دین برای رشد و تعا لی انسان آمده وثمره ای جز پیشرفت و تکامل برای جامعه ندارد. 

را ه حل های ارائه شده برای رفع تناقض میان علم و دین

سه دیدگاه مختلف برای حل تعارض بین علم ودین ارائه شده

الف- نظریه استقلال:گروهی قائل هستند که این دو مقوله در زمینه های مختلفی چون موضوع، روش و هدف دو حیطه کاملا مستقل دارند وبا هم متفاوت هستند.

ب- نظریه تعارض: این عده عقیده دارند که علم ودین مستقل از یکد یگر نیستند، وهمان طور که علم از واقع خبر می دهد، دین نیز از واقع خبر می دهد، ولی مثل یکدیگر نستند، یعنی علم در حیطه های وارد می شود که ممکن است دین هم درآن جا گزاره ای داشته باشد، در چنین موارد  رابطه تعارض به وجود می آید. علم چیزی می گوید ودین آنرا نفی می کند.

ج- نظریه تعامل: عده ای قائل هستند که علم ودین با هم تعامل دارند ویکدیگر را تکمیل مکنند.

رابطه علم ودین در سطوح مختلف

وقتی سخن ازدین به میان می آید باید رفت سراغ متون اصلی آن در دین اسلام دو منبع اصلی داریم ، قرآن یا روایات .بر رسی رابطه دین، در دین اسلام  بستگی دارد به سطوح مختلفی که این دو « قرآن و روایات» از یک طرف وداده های علمی از طرف دیگر. پس در مجموع کتاب و سنت از نظر صدور و دلالت از چهار حالت خارج نیستند:

الف- هر دو قطعی الدلالت هستند. ب- هر دو ظنی الدلالت هستند.  ج- هر دو قطعی الصدور هستند. د-  هر دو ظنی الصدور هستند. 

1- اگر قرآن و روایت از حیث صدور و دلالت قطعی با شند« قرآن قطعی الصدوراست» از آن طرف داده های علمی یقین آور باشد، هیچ تعارضی میان آنها به وجود نخواهد آمد، زیرا یا پای علم می لنگد ویا گزاره دینی از قطعیت کافی برخوردار نیست. پر واضح است که قرآن اگر چه صدورش قطعی است ؛ اما ظهور ودلالتش  ظنی است. نصوص قرآنی هم خیلی کم است. از طرفی  در علوم تجربی بر خلاف علوم عقلی اصلا قطعیتی وجود ندارد. چون ممکن است هر فرضیه ای بعد از چند سال از اعتبار بی افتد. در علوم عقلی محض گفته شد که تعارض وجود ندارد، استدلال های فلسفی هم مانند داده های تجربی از قطعیت واعتبار دائمی برخور دار نیست. پس بین گزاره قطعی دین وداده های قطعی علم تعارض بوجود نه خاهدآمد.

2- اگر گزاره ای دینی صدورش قطعی و دلالتش ظنی باشد و داده علمی یقینی، داده علمی قرینه برای تصرف در ظهور گزاره دینی می شود. در گزاره دینی تصرف می کنیم  به خاطر تعارض آن با یک امر مسلم تجربی.   

3- اگر گزاره دینی صدورش ظنی باشد، خواه دلالتش قطعی یا ظنی و داده های علمی قطعی باشد، می توان داده علمی را قرینه بر عدم صدور آن روایت از جانب معصوم دانست.

4-  اگر آیه وروایتی داشتیم که صدور و دلالتش قطعی بود و داده علمی ظنی، هیچ دلیلی نداریم که در ظهور گزاره دینی به خاطر یک داده علمی ظنی تصرف کنیم، زیرا ممکن است که داده علمی ظنی تغییر کند. می بینیم که داده های علمی در مواجه با گزاره های دینی هیچ گونه تعارضی با هم ندارند، فقط نیاز مند یررسی وتحلیل می باشد.

رابطه دین و عقل مثل رابطه علم و دین است. اگر بجای علم، عقل را بگذاریم همان چهار صورت قبلی پیش می آید. تعارض بین داده های عقلی و گزاره های دینی نیز پیش نمی آید. بنائا اگر شناخت کافی از دین داشته باشیم، نه تنها بین عقل و دین تعارض نمی بینیم، بلکه عقل ودین دو بال هستند برای تکامل انسان. و آنچه در طول تاریخ انسان مشاهده می شود این است که انسان ها هیچ وقت از این دو ابزار بطور موازی استفاده نبرده است. همین امر نیز سبب شده است که انسان در هر عصر به کمال مطلوب ودلخواه نرسد.

در پایان لازم می دانم اشاره داشته با شم به 1- گزاره های دینی عقل پذیر مانند مسئله امربه رعایت حقوق دیگران و... که عقل هیچ ابای از پذیرش آنها ندارد، این موارد بسیار است. 2 – گزاره های دینی عقل گریز که عقل در برابر آنها ابراز ناتوانی می کند؛ مثلا  قیامت،چگونگی دوزخ و بهشت و... عقل هیچ راهی برای ادراک ندارد وآنها نیز فراوانند. 3 – گزاره های دینی عقل ستیز، که ما مدعی هستیم که گزاره های دینی عقل ستیز نداریم . که در مطالب اثبات شد.

منتظر نظرات و نقد های علمی شما هستم. 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 11:41  توسط حلیمی  | 

درد کَجاست ودر مان چیست؟

درد کَجاست ودر مان چیست؟

از عنوان پیدا است که ما درد بی درمان دردیم، که عمری مارا رنج داده است. ما به دنبال درمان درد ملت ومردم خود هستیم، که سالهاست از فقر اقتصادی،فرهنگی،اجتماعی و... رنج می برند.البته بدور از ساز وکرنای سیاسی،ممکن است برای هرخواننده این پرسش مطرح شود که در دنیای پرطلاطم امروزی می شود ازسیاست جدا شد؟

نکته همین جاست که می گفتن درد شما درگروی بی حکومتی ونبود یک حکومت دموکرات است. مارفتیم این نوشدارو را از غرب به صد محنت تمام از«بن آلمان » آوردیم، اما باز هرروز شاهد مرگ انسان های زیادی ازفقروگرسنگی،شاهد مهاجرت خیلی از هم وطنان مان از تنگدستی و بی کاری،وقتل روزانه تعداد زیادی از مردم خود،بخواطر نزاع های سیاسی هستیم. پس درمان در چست؟  اگربگفته سیاسیون نوش داروی ما غلتیدن بدامن غرب وامریکا است، بی چاره سیاسیون ما این قدرگرم

دراین دامن لمیده اند که گوئی نوزادی است در دامن مادر،ومی بینیم که هیچ یک از گرفتاری های ما حل نشده ،آش همان وکاسه همان، بجزاینکه شده یک سفره چرب برای یک عده خاص اما مردم...  یک چیز است وآن اینکه درمان درپیش خودما است ولی ما آنچه خود داریم زیبیگانه تمنی می کنیم،راستی سوالی ازشما قلم بدستان دارم،تا حالا کشوری،ملتی را سراغ دارید که گرفتاری جنگ،فقرو... شده باشد،کشورو ملت دیگری آمده تمامی مشکلات آنها را حل کرده وتحویل آنها داده باشد؟

 مشکل از خودماست، درمان هم پیش خود ماست،اگرملت افغان آن خود باوری تاریخی دوران سلطان محمود غزنوی رابدست آورد،آن وقت نه تنها که می تواند بر مشکلات خود غلبه کند ودرد های خودرا درمان کند، که می تواند در اذهان محیط اطراف این ذهنیت را ایجاد کند که «به قول علامه اقبال لاهوری»

 آسیا یک پیکرآب وگل است

 کشور افغان درآن پیکر دل است

از خروش او خروش آسیا

وزخموش او خموش آسیا

چه شده است که امروزه کشورهای اطراف ما سودای دیگر بسر دارند هر روز طمع جان ومال ما رامی کنند.چرا ما قهرمان فلم نامه نویسان هندی نباشیم،تا کار گران امله،شهر داری یا...فلم نامه نویسان ایرانی.ما از نسل سید جمال الدین افغانی هستیم که توانست با همت بلند خود وبا آن خود باوری وعزت نفس که داشت بر تمامی کشورهای اسلامی تاثیر گذار باشد وتا کنون خیلی از نحله های فکری متاثر از اواست.حالا چه مگر نه این است که ملت افغان از آن خودباوری تاریخی خود فاصله گرفته  واعتماد بنفس لازم را ندارد،اگر ملت افغان، اگرشما قلم بدستان وطن وآشنایان به هزاران درد ملت می خواهید درد های بی درمان خودمان رادرمان کنیم، بیائید همه باهم ودرکنارهم وبا اعتماد به هم دیگر، دست به دست هم داده وبا این با ور که ما می توانیم مشکلات بین خودمان را خودمان حل کنیم،بیائید کمر همت را محکم ببندیم وبرای آبادی کشورتلاش جمعی وهمگانی کنیم. بیائید بجای پراگنده نویسی وفرست سوزی، برای همبستگی ملی وتقویت روحیه ملی تلاش کنیم. بیائید بدور نزاع های پرچالش نژادی ومذهبی وبدوراز تنش های فکری،به خیلی ازمشترکات خودکشور،وطن،فرهنگ و...که از دست رفته و در حال نابودی است باهم بی اندیشیم ونگزاریم وضع بدتر از این شود. شرایط ما از هر جهت بد تر شرایط مردم هند در زمان گاندی نیست،او توانست با تقویت روحیه ملی در بین مردم هند کشورش را از ورطئه سقوط نجات دهد ودر مبارزه با استعمار انگلیس پیروز از میدان بیرون بیاید، ما هم می توانیم اگردل خوش نکنیم به زندگی نسبتا راحت در کشورهای دیگروبی خیال نشویم ازدرد ورنج ملت،اگر...

 

منتظر دیدگاه اصلاحی شما یاران هستم

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 23:14  توسط حلیمی  | 

لبنان و فلسطين آزمايشگاه وجدان انسان امروز

         

لبنان و فلسطين آزمايشگاه وجدان انسان امروز

مسئله لبنان و فلسطين با اسرائل فقط يك بحران انساني بين دوكشور يا دوملت نيست بلكه بحراني است كه سرنوشت كل خاورميانه وحتي مجموعه جامعه انساني با آن گره خورد است.  بدين جهت است كه مي شود گفت لبنان آزمايشگاه وجدان انسان امروز است.

قضيه لبنان را مي توان از چند زاويه ارزيابي كرد:

1-  ازبعد آنكه يك كشور اسلامي است مربوط به جهان اسلام ميشود.

2- ازبعد آنكه در حساس ترين منطقه خاورميانه واقع شده است ،يك بحران منطقه ائ است.

3- ازبعد آنكه اين بحران از بيرون منطقه هدايت ميشود يك بحران جهاني است.

اما ازآن حيث كه لبنان وفلسطين جزئ ازكشورهاي اسلامي است  اين قضيه گره خورده است به امت اسلام  پس ملت هاي  اسلامي نمي توانند ازكنار اين قضيه بي تفاوت بگذرند، زيرا بنابه فرموده پيامبرگرامي اسلام{ص} : هرگاه نداي ازگوشه امت اسلامي براي كمك بلند شود ومسلماني بشنود آن ندارا وبكمك او نشتابد مسلمان نيست.

لذا هرمسلماني بحكم رسول الله مؤظف است بكمك مردوم بي دفاع و مظلوم لبنان وفلسطين بشتابد مدومی که اين روزها زير شديد ترين آماج حملات موشکی ،توب خانه ائ وهوائ رژيم اشغالگر قدس هر روز صدها زن وکودک قربانی ميدهد  لذا می بينم هر روزبر دامنه اعتراضات ملت های مسلمان افزوده می شود هرچند تا کنون اقدام لازم ازسوی دولت های اسلامی صورت نگرفته است اين سکوت کشورهای اسلامی نشانگر اين است که دولت ها همگام با ملت های اسلامی نيست  اکثرا موضع محطاطانه يا منفعلانه اتخاذ کرداند دليل آن نيز روشن است چون غرب بخصوص امريکا اين قدر اين کشورهارا وابسته اقتصادی خودکرداست  که اين بيچارها جرعت تصميم گيری مناسب را در خود نمي بينند،  در حالي كه اگركشورهاي اسلامي بتوانند يك موضع مشترك اتخاذ كنند دوملت لبنان وفلسطين اين قدربيرحمانه درمنظر ديدگان جهاني مورد تاخت وتاز قرار نمي گيرند . اين در حالي است كه شكست حزب الله در لبنان وحماس در فلسطين شكست جبهه اسلام در برابر استعمار جهاني است ، وشكست آنها به دشمن اين جرعت را خواهد داد كه از فرداي آنروز كشور هاي ديگر اسلامي را مورد حمله قرار دهد ،با اين حال سكوت كشورهاي اسلامي بهيج وجه توجيه پزير نيست ونخواهد بود زيرا گام بعدي آنها بعداز لبنان وفلسطين ايران وسوريه سپس مصروعربستان و... خواهد بود.

اما از اين حيث كه لبنان در نقطه حساس خاورميانه يعني درهم جواري رژيم دست نشانده وغاصب اسرائل قرار دارد رژيم كه بنيادش براي طرح هاي توسعه طلبانه بنا نهاده شده وتاكنون همان اهداف رادنبال مي كند هر روز دنبال  بهانه مي گردد تا به اهداف اوليه خود« يعني تغير جغرافياي كشورهاي اسلامي ازنيل تا فرات و تسلط بر منطقه» دست يابد. بدين جهت است كه وزيرخارجه امريكا بصراحت اعلام ميكند آتش بس ممكن نيست تازمانيكه خاورميانه بزرگ شكل بگيرد، لذا تنها گذاشتن لبنان وفلسطين {حزب الله وحماس} ويا هر نيروي كه درمقابل آنها استادگي ميكند يك خيانت بزرگ به كل منطقه وكمك به دشمن مشترك مي باشد، يا وقتي بلر نخست وزير انگلي ميگويد: مبارزه اي اصولي، برسر ارزشهاي درجريان است كه بايد آينده جهان را شكل دهد وبايد نشان دهيم ارزشهاي  ما نيرومند تر، بهتر وعادلانه ترومنصفانه تر از انتخاب هاي ديگر است.

اين گفته يعني تحميل يك سويه ارزشهاي غربي بر كل جهان وجهان اسلام ، آن چه از گفته بلر وسياست هاي خصمانه بوش بدست مي آيد همان تيز جنگ تمدن هاي غرب واسلام است آنها خير اعراب ومسلمانان را نمي خواهند، آنها دنبال منافع وسلطه خود هستند،در مقابل ما چه گونه موضع گرفته ايم ، دريك كلام موضع ما نشاندهده اين است كه ما هنوز درك درست از قضاياي جهاني ومنطقه ائ نداريم،  در اين صورت سكوت يعني تسليم در برابر خواسته هاي غرب ودست كشيدن از تمامي ارزشهاي فرهنگي واسلامي ، آنها حاضرند براي رسيدن به خواسته هاي خود هزاران انسان را قرباني كنند وما حاضر نستيم براي حفظ خاك وسرزمين اسلامي ودفاع از حقوق از دست رفته مردم لبنان وفلسطين يك بيانيه رسمي بدهيم وبه مرحله برسیم رهبر مقاومت از طریق شبکه های خبری بخواهد که:ماازشماکشورهای عربی کمک نمی خواهیم اما این انتظاررا داریم که علیه ما دسیسه وتوطئه نکنید.

از آن حيث كه اين بحران از بيرون منطقه هدايت مي شود ،بصورت واضح تر طراح وگرداننده اصلي اين جنگ خود امريكا وانگليس و... مي باشند ،بحرا ن را ميشود گفت كه جهاني است ، لذا وظيفه سازمان ملل وديگر سازمان هاي بين المللي است كه واريد صحنه شده هرچه سريع تر آتش بس را در جنوب لبنان برقرار كنند وعامل كشتار زنان وكودكان بي گناه را محكوم وغرامت خسارات وارده را بگيرند. اگرچه ملتها دركشور هاي مختلف جهان با برپاي تظاهرات اعتراض آميز ومحكوميت جنايات اسرائل وظيفه خود را در حد نسبي انجام داده اند  به تعبیری به ندای وجدان خود پاسخ داداند اما سازمان ملل وشورای امنیت و...وکشورهای تاثیرگذار هیج اقدامی تا کنون انجام نداده اند هر روزتصاویر کشتار زنان وکودکان معصوم رااز شبکه های مختلیف می بینند وچون یک طرف قضیه اسرائل وامریکاو... میباشد سکوت مرگ باروتوئم با تشویق اسرائل بر ادامه جنایات علیه مردم بیدفاع لبنان راانتخاب کرداند.

در نتیجه کجاست آن وجدان پاک بشردوستانه؟

کجاست آن مدعیان حقوق بشر؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 19:37  توسط حلیمی  | 

http://halimi.blogfa.com

     من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم

         چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 16:5  توسط حلیمی  | 

سلام

با سلام خدمت دوستان خواننده  برای اولین بار در جمع وبلاگ نویسان پیوستم به همین دلیل تلاش می شود که مطالب خوبی که شأن دوستان فرهنگی باشد را در وبلاگ می گذارم .

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 16:1  توسط حلیمی  |